تبليغاتX
حجره ی دانشجوئی یک بسیجی

چند شب پیش داشتم از شبکه ی تهاجم فرهنگی ایران -i Film - سریال شهریار را می دیدم. شخصیت "میرزاده عشقی"، در یک شعر طنزی خطاب به حکومت ، اعلام می فرمایند که این گوسفند چران ها آمده اند مملکت داری می کنن و همه هر هر خندیدند.


در اتومبیل یک بنده خدایی نشسته بودم و ایشان زیر فشار ترافیک فرمودند: هرکی گوسفنداش رو فروخته و از داهاتشون پا شده اومده تهران.


یک بار هم یک دوست حزب اللهی ای این فرمایش را در وصف ساکنان یک فاز از یک شهرک ایراد داشتند.


(این جمله را به کرّات در این شهر بی در و پیکر مشمئز کننده شنیده ام.)


"و هل اتئک حدیث موسی (و آیا داستان موسی به تو رسیده است؟)" (آیه ی 9 سوره ی طه )

موسی و آن چوبدستی که خدا با لطافتش از او می پرسد:

"و ما تلک بیمینک یا موسی ( و ای موسی: آنچه در دست راست توست چیست؟)" (آیه ی 17 سوره ی طه)

و آن پاسخی که میدهد:

"قال هی عصای اتوکَّوا علیها و اهشُّ بها غنمی و لی فیها مئارب اخری (موسی گفت: این عصای من است که به آن تکیه می کنم و به وسیله ی آن برای گوسفندانم برگ درختان را میریزم، و نیازهای دیگری نیز به آن دارم.)"

( آیه ی 18 سوره ی طه)


آیا این حرف ها برای پیامبر _ و آن هم آنچنان پیامبری _ لازم بوده و ماها خیلی ....

و ماها واقعاً چه مان می شود؟



+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط اسماعیلی  | 
این روزها که در مدرسه برای ثبت نام از کلاس اوّلی ها، تست برگزار می شود، خیلی بهم خوش می گذرد.

شنیدن پاسخ های درست و غلطشان برایم شیرین است و مرا به وجد می آورد.

شنیدن همین پاسخ ها از همین بچّه ها، چند سال دیگر، دیگر خوشایند نیست و آن ها باید که بزرگ شده باشند و با این بزرگ شدن می بایست اتّفاقات بایدی دیگری هم افتاده باشد.

یکی از توانمندی هایی که گویا کودک باید در این سن داشته باشد، توان فهم "مهمل گویی" است.

معلّم برای کودک یک قصّه تعریف می کند و به او می گوید که یک جای این قصّه، غلط است. او باید بتواند متوجّه غلط قصّه بشود. 

مثلاً: "شب بود، سارا از پنجره ی اتاقش به بیرون نگاه کرد، خورشید همه جا را نورانی کرده بود."

البته آن چیزی که از بچّه ها می پرسند، به این واضحی نیست.

القصّه این که "فهم مهمل گویی" توانایی است که در سن حدود "هفت سال" از فرد انتظار می رود.


از جلوی ساختمان "یونیسف" رد می شدم. یک بتری آب معدنی نستله در جوی افتاده بود. توی دلم تلخ خندی زدم که :"هی ی ی ......، چه تناقضی!!"

بعد با خودم فکر کردم که آدم های درون این ساختمان و به طور وسیع تر، درون این "نام"، چقدر متناقض اند.

بعدتر به تفاوت ها و شباهت های "تناقض" و "مهمل گویی" فکر کردم. 


"فهم تفاوت ها و شباهت ها" توانایی است که در سن حدود "هفت سال" از فرد انتظار می رود.

معلّم از کودک می خواهد تا.......


+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 6 بعد از ظهر  توسط اسماعیلی  | 
"سر پیشخدمت، شخص با ابهتی به نام آقای تیبس، فرمانده ی همه ی خدمتکاران قصر بود و در فرصت کوتاهی که در اختیار داشت، هرچه از دستش بر می آمد انجام داد. کسی نمی تواند به مقام سر پیشخدمتی ملکه برسد مگر این که از خصوصیاتی چون نبوغ، قدرت تطابق، ذوق، زبردستی، حیله گری، مهارت، زیرکی، بصیرت و بسیاری خصوصیات دیگر که نه شما دارید و نه من، برخوردار باشد."

*******

این جمله را خواندم و چشم هام گرد شد. شاید مثل الان شما!!

*******

از دوستی خواستم تا راهنمایی ام کند برای نوشتن. پرسیدم که برای اینکه بتوانم برای کودک بنویسم، باید از کجا شروع کنم؟ و گفتند: بخوان. خیلی بخوان. و ترجمه بخوان که نوشته های خارجی خیلی قوی تر است. و من هم رفتم کتابخانه ی مدرسه و از کتابدار خواستم تا کتاب هایی را که بچه ها بیشتر می خوانند، به من معرفی کند.

*******

کتابدار گفت: بچه ها نوشته های رولد دال را خیلی دوست دارند.

"غول بزرگ مهربان"     نوشته ی "رولد دال"     چاپ سوم

*******

سوفی، دختر یتیمی است که در یتیم خانه زندگی می کند. یک شب وقتی همه خواب هستند، از پنجره ی خوابگاه به بیرون نگاه می کند. غول بزرگی سرش را از پنجره ی خانه ی آن طرف خیابان داخل برده. غول که متوجه سوفی شده، او را می رباید و او را با خود به سرزمین غول ها می برد. غول های دیگری هم در آنجا هستند. او به سوفی می گوید که آن غول ها هر شب به جاهای مختلف دنیا می روند تا آدم بخورند. و درباره ی طعم مردم مناطق مختلف دنیا توضیح می دهد. ولی غول بزرگ مهربان هیچ وقت این کار را نکرده. او شب ها به پشت پنجره ی اتاق بچه ها می رود تا در خواب آنها رؤیا فوت کند. او رؤبا ها را در یک دشت و با تور رؤیاگیری شکار می کند. او سوفی را ربوده، چون سوفی او را دیده و ممکن است همه را خبر کند.

سوفی از غول می خواهد تا با فوت کردن کابوس غول ها در خواب ملکه ی انگلیس و همچنین تصاویری از خود سوفی که روی لبه ی پنجره ی اتاق ملکه نشسته، مردم دنیا را از این اتفاق بد نجات دهد.

غول بزرگ مهربان با مخلوط کردن رؤیا های مختلف، دقیقاً آن چیزی را که سوفی از او خواسته، آماده می کند و از پشت پنجره ی اتاق ملکه، آن را درون خواب او فوت می کند. وقتی ملکه از خواب بیدار می شود، سوفی را که در خواب دیده بود، می بیند و اینطور، خوابی را که دیده باور می کند. او سوفی و غول را به صبحانه دعوت می کند.

بعد از اینکه ملکه همه چیز را می شنود، به ارتش دستور می دهد تا به همراه غول بزرگ مهربان به سرزمین غول ها برود و غول ها را دستگیر کند .

و همین طور می شود و ملکه تمام مردم دنیا را نجات می دهد.

********

من حالا خیلی مطمئن تر هستم که باید بخوانم. و جذاب نوشتن را یاد بگیرم.

بچه ها رغبتشان به تألیفات داخلی خیلی کم است و من نمی توانم بهشان حق ندهم.

باید برایشان نوشت؛ و البته جذّاب نوشت...


+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 8 بعد از ظهر  توسط اسماعیلی  |