|
برای خودم دو نظر متفاوت درباره ی برنامه ای که قرار است داشته باشیم دارم:
همان بهتر که قسمت تریبون آزاد را باید سر کلاس باشم. اگر در جلسه حضور داشتم٬ احتمالاً دهنم کف می کرد از بس که لعنت می کردم آنهایی را که این بهانه های نه اساساً کم را دست همکلاسی های من داده اند. تا دیروز واقعا خودشان هم نمی دانستند که به چه چیزی گیر بدهند. امروز اما به همت والای عزیزان لعین٬ خوب می دانند که چه بگویند. (اما بعضی هایشان اصلاً بلد نیستند از این فرصت استفاده کنند و همچنان حرف های بی ربط می زنند.) برنامه قرار بوده که ۱شروع شود و حدود ساعت ۲:۳۰ است که کلاسمان تمام می شود و می رویم دانشکده روبروئیمان(دانشکده فنی) -همسایه ی همیشه شلوغ و خبرساز - . جلوی فنی خبری نیست اما داخل دانشکده که می شویم و پله ها را بالا می رویم٬ معلوم می شود که تالار پر است. جمعیت تا بیرون در آمده. و امکان ورود ٬ سهل نیست. بالاخره میرویم داخل و می نشینیم همان جای همیشگیمان. سمت راست تالار که طبق قراری که هیچوقت گذاشته نشده اکثراً قسمت دخترانه تالار شهید چمران است.(البته در برنامه های بسیج) آقایی که آقای صفارهرندی نیست٬ پس قره باغی است٬ مشغول صحبت هستند. اعلام می دارند که ۸ سال در زندان های رژیم بعث عراق بوده اند و فرزندان واقعی خمینی زیر شکنجه٬ تغییر عقیده نمی داده اند و روحیه شان را نمی باخته اند. چون راهی که انتخاب کرده بوده اند٬ آگاهانه بوده. هر از چند گاهی ما کف می زنیم و همکلاسی هایمان هو می کنند و آنها شعار می دهند و ما شعار می دهیم و.... پیش خودم فکر می کنم که این اوضاع باید تا کی ادامه داشته باشد؟! (برگرد پدر!!) آقای سخنران از خط امام و شعارهای امام می گویند. از موضع ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی امام. .....همکلاسی ها شعار می دهند:« نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» . در چنین لحظه ای ۲چیز می تواند مرا آزار دهد: اول این روحیه ی ملی گرایی که چقدر برای جهان اسلام آفت است و چقدر حضرت امام درباره ی این مسئله هشدار داده اند. دوم هم اینکه آن موقعی که ایران عزیز ما به فداکاری نیاز داشت٬ چه کسانی رفتند و جانشان را فدا کردند؟! (حرفم این نیست که کسانی که الان در آن طرف قرار گرفته اند٬ همه شان آن روز ها قایم شده بودند و .... نه٬ حرفم چیز دیگری است که "دردم نهفته به ز طبیبان مدعی" ) اما واقعاً خیلی از این همکلاسی ها حتی از دور هم دستی بر آتش جنگ نداشته اند و خیلی از غصه ها را هیچوقت نچشیده اند و امروز...... دخترهای دور و بری ام جواب این شعار را می دهند٬ اما صدایشان به گوش برادران نمی رسد و شعار٬ "دم گرفته نمی شود". سخنرانی به دلیل شعارهای پیاپی همکلاسی ها شور گرفته. پای بسیج وسط می آید و همکلاسی ها شعار می دهند:«بسیجی واقعی٬ همت بود و باکری» در این باب باید بگویم:" این سوء استفاده هایی که از شهدا در انتخابات شد٬ نتیجه ی عملکرد اشتباه در معرفی دفاع مقدس بود. ما خودمان زمینه ی این اتفاقات را و بستر این شعارها را طی تمام سالهای بعد از جنگ فراهم کردیم. برنامه ها٬ کتاب ها٬ نشریات٬ عکس ها٬ خاطرات٬ برنامه های تلویزیونی٬ یادواره ها٬ اردوها٬ و... ٬ همه و همه تنها به نام و یاد فرماندهان شهید. همانطور که پرداخت حداکثری به هموطنان تهرانی باعث می شود که آنها باور کنند٬ تنها ساکنان ایران بزرگ هستند٬ پرداخت انحصاری به فرماندهان شهید در عوض کار کردن مبنایی در باب مفهوم "شهادت" ٬ "دفاع" و "جهاد"٬چنین عواقبی خواهد داشت." (اساساً نوش جان خودمان). -:« اگه قرار باشه کسی٬ همت و باکری رو تعریف کنه٬ اون منم که همسنگر اونها بودم. نه شما.» این جوابی بود که سخنران به این شعار می دهد. دلم می خواهد یکی از آقایون داد بزند: "برای شادی روحشان صلوات" و من که تحمل ندارم ببینم بعضی ها منافقانه پشت اسم امام و شهدا قایم می شوند٬ دلم آرام بگیرد. اما کسی این کار را نمی کند. هرچند صلواتی که در دل برایشان می فرستم٬ آرامم می کند. در وقتی از برنامه همکلاسی ها شعار مشهور "یا حسین....میر حسین" سر می دهند که سخنران آرزو می کند که این "یا حسین" گفتن ها از ته دل و از روی اعتقاد باشد و بحث نمازگزاران عجیب نمازجمعه کذایی را پیش می کشند. و این سؤال را مطرح می کنند که این حسین٬ کدام حسین است؟؟!! هرچند یک واقعیتی به صورت سؤال توسط شعرا قبلاً مطرح شده که: "این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! " ولی راه اربابمان همان راه اسلام است. اسلام هم یک سری اصول مشخص دارد که مورد اختلاف مراجع هم نیست. از طرفی همین همکلاسی ها٬ وقتی توی همین تالار آغاجری را دعوت می کنند٬ برایش یقه چاک می زنند. واقعاً کدام "حسین" ؟! خلاصه وقت سخنران اول تمام می شود. یک برادری بسیار مصر هست که برود بالا و صحبت کند. داخل پرانتز این که تریبون آزاد اول برنامه بوده. دوستان ما هم رأفت اسلامی شان گل می کند و می فرستندش بالا. همکلاسی می فرمایند: «ما چطور شکایتمان را به شورای نگهبان ببریم٬ در حالی که آقای جنتی٬ آقای یزدی و (یک آقای دیگری را هم گفتند که من یادم نیست) ٬ قبل انتخابات حمایتشان را از احمدی نژاد اعلام کرده بودند؟!!» من حقیقتاً از این استدلال متعجب می مانم. انگار اصلش بر این بوده که شورای نگهبان از ربات هایی تشکیل بشود که اساسا٬ رأی و نظری هم نداشته باشند. (!!!!!) همکلاسی همچنین می فرمایند که ۳۰ سال است مملکت دست آخوندها است و این همه فساد در مملکت وجود دارد. (مملکت دست امام معصوم هم که بود٬ بی فساد نبود) دوستان وقتی می بینند که چند نفر دیگر هم می خواهند بروند و صحبت کنند٬ تازه متوجه می شوند که نباید به هم ایشان هم اجازه می دادند صحبت کند. اوضاع شلوغ است. اینوری ها و اونوری ها٬ پی در پی شعار مرحمت می کنند. آقای صفار هرندی وارد تالار می شوند و می روند روی سکو. ما بلند می شویم و کف میزنیم. همکلاسی ها هم ایشان را مورد لطف قرار داده و شعاری در باب "وزیر فرهنگ" سر می دهند. آقای صفار با خنده پاسخ می دهند :" به آقای حسینی اهانت می کنید. ایشون الان وزیر فرهنگ هستند." بنده به سوتی همکلاسی ها می خندم. آقای صفار هرندی رو هو می کنند و ایشان رفتار پیشینه این جمع را در ۱۶آذر آخرین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و رفتار آقای خاتمی را با پیشینگان یادآوری می کنند. همکلاسی ها در حمایت از "خاتمی" شعار می دهند. همکلاسی هایمان وقتی با شعارهای مقابل و کف زدن های ما مواجه می شوند٬ از دستمان کفری شده و شعار می دهند: « دانشجوی سهمیه٬ همینه٬ همینه.» جواب این اظهار لطف عزیزان هم آماده است: هی آنها حال ما را گرفتند و ما حال آنها را. برای بعضی شعارهاشان پاسخ تولید شده: - از جمله شعار دوستان ما که دفعه ی قبل "دم گرفته نشد": « هم غزه٬ هم لبنان٬ جانم فدای اسلام» - «یا حسین٬ کربلا» (یا حسینش را همه ی تالار با هم می گفتیم) .....«آزادی اندیشه٬ با لنگه کفش نمی شه».... و من متوجه یک لنگه کفش در دست دخترهای ردیف وسط میشوم که گویا از قسمت عقب که دست همکلاسی ها است٬ آمده. همکلاسی ها هم جواب این شعار ما را می دهند. شعارشان را که البته آقای صفار هرندی پاسخ خوبی بهش می دهند٬ مطرح نمی کنم. برایم سؤال پیش می آید که : «حالا اندیشه ای هم وجود دارد که دو طرف سرش چانه می زنند.؟!» ما که تولید اندیشه ای نداریم. آنها هم که اندیشه هاشان کپی است و اساساً مال خودشان نیست. همچین اندیشه اندیشه می کنیم٬ انگار ملاصدرائیم!!! یک قسمت جالب برنامه٬ ماجرای سفر به شهرستانها٬ با خرج آقای صفار هرندی بود. همان بحث تکراری اما مهم و اماتر همچنان مظلوم "ایران فقط تهران نیست" . من به نوبه ی خودم بچه های طرح خدمت رسانی امسال(+ یک نفر) را دعوت کردم که انتهای ترم به خرج ایشان ببرمشان شمال خودمان. (خونه ی خودمون هم نمیریم که ثوابش یکجا برسه به ایشون.) طبق معمول برنامه ها٬ "حسن باقری" وجودم پررنگ شده . متوجه یک آقای میان سالی شده ام که روی پله ها هندی کم به دست ایستاده و مشغول تصویربرداری از همکلاسی ها است. به یکی از مسئولین مرکز می گویم. حساسیت موضوع را هم. اما هیچ. می روم چند ردیف پایین تر و موضوع را به مسئول مرکز خواهران می گویم. مثل من رفته تو نخ ماجرا. که آقایون هم متوجه می شوند. طرف٬ بچه ها را اساساً حساب نمی کندو الان است که یکی هم بخواباند دم گوششان. مجری کار درستی می کند و می رود پشت تریبون و با کلی دردسر به اطلاع جمع می رساند که این آقا از حراست دانشکده فنی است و ما خواستیم جلوشان را بگیریم اما دارند کار خودشان را می کنند. این مسئله به بسیج مربوط نمی شود. من البته اگر جای آقایان بودم٬ قید هر چیزی را می زدم و فیلم دوربین را در می آوردم و سر به نیست می کردم . جداً متوجه خیلی از حرفهای سخنران دوم نمی شوم. به دو دلیل: ایشان احتمالاً اصولاً بلند صحبت نمی کنند(بر خلاف اکثر قریب به اتفاق مردها). و ما و همکلاسی ها در شعار دادن کم نمی آوریم. من بعد از توهین های مستقیمی که به آقای صفار هرندی می شود و برخوردهای اخلاقی ایشان و البته کم نیاوردن هایشان٬ نظر اولیه ام در مورد این سخنران برنامه٬ عوض می شود. اتفاقاً خیلی هم خوب از عهده بر آمدند و رفتار پدرانه ای با همکلاسی ها داشتند. برادران در پاسخ به شعار توهین آمیزی که در مورد سخنران مطرح میشود٬ فریاد برمی آورند: " صفار هرندی٬ دوست داریم ما٬ دوست داریم ما"..... من مات و مبهوت مانده ام که این چه شعاری است؟! واقعاً از ما انتظار دارند که همراهیشان کنیم؟! همین احساس را وقتی شعار "ای ولله٬ حزب الله" را می شنوم٬ دارم.
من خسته شده ام. هم آن موقعی که برنامه یکپارچه شعار شده بود و هم الان که این همه نوشته ام.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
خنده و شوخی بچه ها با شکایتشان از رانندگی افتضاح راننده ی اتوبوس سفید با هم قاطی شده. طبق معمول بعد اعزام ها بچه ها بسته ی خاطرات اعزام را ولو می کنن کف خوابگاه. -"خاک بلند شده بود اصلا جلوی شیشه معلوم نبود چه برسه به جاده. راننده هم تخت گاز می رفت. اون قسمت مسیر هست جاده باریکه پرتگاهه چرخ ماشین لبه ی پرتگاه بود. خدائیش اشهدمونو خوندیم. خدا رحم کرد والا الان مفقود شده بودیم." -"آره...شهید می شدیم.... کلی به نفع طرح می شد.... کلی مسئولا کمکتون می کردن....." هرکسی یک تیکه ای می اندازد و ..... وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید!!!" ********
برایشان یک نماز ۲ رکعتی می خوانم. با توضیحات هر قسمت. روی این چندتا زیلویی که بچه ها هر روز می آورند فقط می شود مستطیلی نشست. من ایستاده ام این سر کلاس. آن ته کلاس که می شود آن یکی ضلع کوچک مستطیل!! بچه ها دفترچه خاطراتشان را که داده بودند برایشان یادگاری بنویسم به هم نشان می دهند. بعد چند سال کار با کودک دیگر می توانم کلاس را کنترل کنم(انصافا باید در مورد کودک مطالعه داشت والا کلافه میشوی) اما این دفترچه ها را تا به هم نشان ندهند آرام نمی شوند. خودم اشتباه کردم اول کلاس دادم. تا آخر کلاس حواسشان به آنها است. جلویشان را هم بگیرم موضوع زیرزمینی می شود. اما کمی وقت اجازه نمی دهد بهشان فرصت بدهم تا کنجکاویشان را مرتفع کنند. کلاس را شروع می کنم. نمازم را شروع می کنم. اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم. بچه ها هنوز هم آن ته پچ پچ می کنند. نمازم تمام می شود. با آرامش رو می کنم به ته مستطیل و با لبخند از بچه ها می پرسم:«بچه ها من برای کی نماز می خوندم؟» (منتظرم که دوزاری هاشان بیفتد!!) بچه ها جواب می دهند: -« برای "خدا"... خانم» انگار یکی محکم زده باشد پس گردن حواسم! " اگرچه برایشان نیّت را توضیح می دهم اما خودم نیّت نمی کنم!!!!!!" - « آره بچه ها... ما نمازمون رو برای "خدا" می خونیم...» دوزاری بچه ها افتاده. خوب هم افتاده. انقدر که صدای افتادنش هر بار که دستهام را می برم طرف گوشم برای نیّت توی گوشم می پیچد...: «برای "خدا" ....خانم» وسط شوخی ها ترس برم می دارد. ...."شهید؟؟؟!!!" -من از اولش برای چه تصمیم گرفتم که بروم طرح؟! -من هر روز را به چه هوایی می روم روستا؟! -من اینجا چه کار می کنم؟ «رده کودک امسال مسئول نداره... کار کودک رو زمین مونده... طرح... رده...» اگر من وسط راه سقط شده بودم! نفله حساب میشدم. ترس برم می دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
**این چهارسال
**گفتنی ها و نگفتنی ها
**به این موضوع نزدیک نشوید!!
**نامه حضرت امیر(ع)به عبدالله بن عباس آن هنگام که او را برای بحث با خوارج فرستاد:
**برای خواهر شهیده ام "مروه"
۱:متشکل از حامیان احمدی نژاد و غیر اینها. ۲: می گویم تهمت که بار شرعی مسئله گم نشود. ۳: یک تک سلولی
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
ما بقیش:(از دفعه قبل)
همه ی کاندیداها آشنا بودند جز یکی..... برخی از گزینه ها را می شود به راحتی حذف کرد. اما امان از این گزینه های انحرافی! می نشینم پای تمام برنامه هاشان.(کنکور هم دارم تازه) تمام بروشورهای تبلیغاتی شان را هم می خوانم. * سبک تبلیغات بعضی عزیزان مخاطب را آزار می دهد. از اینکه کسی گمان کند که من از تشخیص انسانی برخوردار نیستم بسیار بسیار زیاد رنج می برم. از اینکه کسی برای چشم های من کار کند و نه برای نگاهم. اصلاً از اینکه کسی برای من کار کند. از اینکه کسی خیال کند هنوز زمان جاهلیت است و هنوز خدا دردانه اش را راهی نکرده و هنوز خدا به بشر نهیب نزده که "و لباس التقوی ذلک خیر". * بعضی ها هم که انگار اساساً معتقد به این هستند که اگر وارد عرصه شوند حجت را بر همگان تمام کرده و خیالشان جمع است که ملت وظیفه دارند نام تابناک آنان را بر برگه های رأی زرنوشت کنند. این دسته از بزرگان صد البته آزاردهنده تر روی سیستم اعصاب مرکزی مانور قدرت می دهند. *برخی گزینه ها هم حضورشان در انتخابات از جهات مختلفی شیرین است. هرچند من کودک تر که بودم عقیده داشتم یک دست های پشت پرده ای این ها را تأیید صلاحیت می کنند که براندازی نرم مرتکب شوند. گمان می کردم که امام مرده است. *بعضی ها برای اینکه متفاوت جلوه کنند شأن خودشان را هم زیرپا می گذارند. ادای روشنفکر دینی ها را در می آورند. جای شهید آوینی خالی که بیاید خیلی نورانی برایشان جا بیندازد که از این خبرها نیست. این خبرها خیلی هم تاریک است. خیلی هم گور است. *بعضی ها هم که .... . اعتماد به نفس عنصر عجیب غریبی است. * و البته یک گزینه هست که من هرچند احتمال کمی می دهم که رأی بیاورد اما خیلی ازش خوشم می آید خیلی... اینکه خودش است و اینکه خودش خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن و شلوغ نیست. اینکه خودش صاف است و ساده و همینجایی برایم انقدر شیرین است که از وجودش کلی ذوق زده شده ام. برای من خیلی نتیجه گیری های شیرین دارد. خلاصه اش اینکه : "اگرچه نیت خوبیست زیستن اما***خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم" من اما دنبال گزینه ای می گردم که در معادلات سیاسی وزنه ای محسوب شود که بتواند روی دست بعضی ها بلند شود. من باید رأی مفیدتری بدهم. رأی تعیین کننده. من از این بابت خیلی ناراحتم. با اینکه احتمالا به کاندیدای محبوبم رأی نمی دهم اما پیگیر برنامه هاش هستم. از تنها ستاد انتخاباتی که جوان های شهر راه اندازش هستند برایم فیلم های تبلیغاتیش را می آورند. تبلیغاتی نیست. توضیحاتیست. توی خانواده تنهاست اگرچه همگی انتخابش را قبول داریم و تحسینش می کنیم. انتخاب نسل پس از انقلاب را. انتخاب نسل پس از جنگ. اتنخاب فرزندان پدر ندیده ی روح الله. انتخاب "پیشگامان رهایی". زمان هرچند که خیلی تند از دست فرار می کند ولی من آرام دارم رأیم را پیدا می کنم. من دارم آرام خودم را پیدا می کنم. باید انتخاب کنم: "توی پیله و در امان یا پرواز و خطر؟؟!!" من دیگر نیازی به آمار تأییدی ندارم. من خیالم جمع است که رأی من اگر هم کرسی ریاست جمهوری را در اختیار نگیرد اما معنایی دارد که نباید توی بازی سیاست گم شود. رأی من در درون خود حرفی دارد که باید شنیده شود. باید فریاد شود. من یک فرصت مهم دارم که بگویم : "خمینی یک حقیقت همیشه زنده است."
بعدن نوشت: توی شلوغی شتابدار و یکنواخت خیابان راه باز می کرد. شاید این آژیرها کاری کنند. شاید این ماشین ها صدای دلهره ی آژیر را اعتنایی کنند. *** مرد سنگینی غیرت بغضی را روی سکوت نازک شیشه هوار کرده بود. مرد آرام و من بی تاب.... آژیر کشان می گذرد و من برای غریبه ای که آن پشت خوابیده به رسم مروت حمد می خوانم. به شوق شفا. و چشم هایی که بی اراده بدرقه اش می کند. "بنیاد شهید و امور ایثارگران" و تپش هایی که دم می گیرند... سنگین و حزین... و دوباره زبان الکن می ماند... و دوباره... حسین...حسین...حسین...حسین... اما آیا هنوز گوشی هست که صدای خس خس صدر عظیم تو را شرح کند؟ "و بارکنا حوله" همین صدر صبور توست. آیا هنوز....؟ مرد آرام و من بی تاب.... ************************** هر دو مطلب را می بایست می نوشتم. هیچ ربطی بینشان جستجو نکنید.
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زینب اسماعیلی
|
دل شهرنشینان پرستویی در قفس است.پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه میشود.وطنِ پرستو،بهار است و اگر بهار،مهاجر است ازپرستو مخواه که بماند... شهید سید مرتضی آوینی
............................... بهارت مبارک پرستوی مهاجر! من اگر شهرنشینم پس چرا مانده ام؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زهرا- الف
|
|
|